‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات . شعر . داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات . شعر . داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

دلنوشته برای دوست عزیزم

سلامی به گرمی اشک هایی که می تابند از نگاهی معصوم و بغض هایی که زینت سفره شبانه مردمانیست که در پشت اشک های نماز شب خوانان پنهان می مانند و ناله هایی که گم می شوند بین زار گریه های خدا جویان.
و همچنان انتظار، انتظار، انتظار
برای تکه ای نان و دستکی که در نوازش آن یتیمی بیاساید و مردی که تنور بیوه زنی بیفروزد.
و شاید در قلب های آنان خدا متهمیست نا بخشودنی.

برادر عزیزم
شاید نامه ی من حکایت بغض فروخفته ایست که بر جان می تازد و اندیشه ی سر به مهری که در هراسی تاریک ،می لغزد و نیم شبی که جرات فردا شدن ندارد.

اینجا بهای نان، شرافت آدمیست ، شرافتی که یکی فرو می ریزد و دیگری می فروشد،
یکی برای نان و دیگری برای نام
اینجا مردن رایگان است و مزد گورکن بیش از بهای زندگی
و دیوارها با آن سایه های شوم که در پس آنها ، مردها می شکنند و فاصله هایی که به پای می دوند بین نگاه هایی معصوم.
قلب هایی که از صدای تپششان، کلبه ای می لرزد و دلی می شکند.

رویا کابوس چشم هایست که در حصار لحظه ها خیره می مانند تا به صبحی که نه بهانه ای برای آمدن دارد و نه جایی برای ماندن.
عشق هایی که در پیچ و خم بازارها می رویند و می پوسند،در رگ هایی که در آنها خودخواهی و فریب جای خون نشسته و می جوشد.

دوست عزیزم
اکنون از مردمانی برای تو می نویسم که سوادشان نه در جوهره ی وجود ، بلکه در جوهر قلمشان نهفته و می بالند به چیزی که نیستند و چه آسان می بازند انسانیت را.
نفس هایی که بوی دروغ می دهند و چشم هایی که سراب می سازند.
و زهر خنده هایی که گاه به اجبار به همدیگر حواله می کنند.
مردمکانی که نقش خدای بر پیشانی خود می سابند و بر مهر عادت سر می نهند و فرزندخواندگان خدایی که ،ارث پدر از دیگران می ستانند و در چنته ی عمر ، جز ریا و تزویر نمی کارند .


در گوشه ای از شهر چشمی می خسبد زیر خرواری از کاغذ، و سقفی به بلندی آسمان ،
مادری می رود به سوی غروب
کودکی تکه نانی به دندان می شکند
پیرزنی که نای ناله ندارد در تبی سخت
و در نهایت بی صدا یکی می میرد
 و در این سو ، مردمانی که سیر می دوند تا برسند به نماز اول وقت...

منبع : وبلاگ خبری ریمیشیل 

دلنوشته برای دوست عزیزم

سلامی به گرمی اشک هایی که می تابند از نگاهی معصوم و بغض هایی که زینت سفره شبانه مردمانیست که در پشت اشک های نماز شب خوانان پنهان می مانند و ناله هایی که گم می شوند بین زار گریه های خدا جویان.
و همچنان انتظار، انتظار، انتظار
برای تکه ای نان و دستکی که در نوازش آن یتیمی بیاساید و مردی که تنور بیوه زنی بیفروزد.
و شاید در قلب های آنان خدا متهمیست نا بخشودنی.

برادر عزیزم
شاید نامه ی من حکایت بغض فروخفته ایست که بر جان می تازد و اندیشه ی سر به مهری که در هراسی تاریک ،می لغزد و نیم شبی که جرات فردا شدن ندارد.

اینجا بهای نان، شرافت آدمیست ، شرافتی که یکی فرو می ریزد و دیگری می فروشد،
یکی برای نان و دیگری برای نام
اینجا مردن رایگان است و مزد گورکن بیش از بهای زندگی
و دیوارها با آن سایه های شوم که در پس آنها ، مردها می شکنند و فاصله هایی که به پای می دوند بین نگاه هایی معصوم.
قلب هایی که از صدای تپششان، کلبه ای می لرزد و دلی می شکند.

رویا کابوس چشم هایست که در حصار لحظه ها خیره می مانند تا به صبحی که نه بهانه ای برای آمدن دارد و نه جایی برای ماندن.
عشق هایی که در پیچ و خم بازارها می رویند و می پوسند،در رگ هایی که در آنها خودخواهی و فریب جای خون نشسته و می جوشد.

دوست عزیزم
اکنون از مردمانی برای تو می نویسم که سوادشان نه در جوهره ی وجود ، بلکه در جوهر قلمشان نهفته و می بالند به چیزی که نیستند و چه آسان می بازند انسانیت را.
نفس هایی که بوی دروغ می دهند و چشم هایی که سراب می سازند.
و زهر خنده هایی که گاه به اجبار به همدیگر حواله می کنند.
مردمکانی که نقش خدای بر پیشانی خود می سابند و بر مهر عادت سر می نهند و فرزندخواندگان خدایی که ،ارث پدر از دیگران می ستانند و در چنته ی عمر ، جز ریا و تزویر نمی کارند .


در گوشه ای از شهر چشمی می خسبد زیر خرواری از کاغذ، و سقفی به بلندی آسمان ،
مادری می رود به سوی غروب
کودکی تکه نانی به دندان می شکند
پیرزنی که نای ناله ندارد در تبی سخت
و در نهایت بی صدا یکی می میرد
 و در این سو ، مردمانی که سیر می دوند تا برسند به نماز اول وقت...

منبع : وبلاگ خبری ریمیشیل 

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد



یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد 
با روضه و با روزه در این باغ پر از گـل ...  چون گاو دویدند و چریدند و خزیدنـد
با چوب و چماق ،قمه و دشنه و چاقــــو ... سر ها بشکستند و شکمها بدریدنــــد
گفتند که این منطق ؛ اسلام عزیز اسـت ... اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدنـد
بستند ز نفرت در دانشکــــــــده ها را ... استـــاد و مبارز همه در بند کشیدنــد
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنـــگ ... هر جمعه چنان گلهء بز غاله چریدنــد
با چرک و شپش لشگر جرار گدایـــان ... از سامره و کوفه و بیروت رسیدنـــد
روزیکه جوانان وطن در صف پیــــکار ... لبخند زنان ذائقه مرگ چشیدنــــــد
امروز سرافرشته درعین وقاحـــــــت ... این مرده خوران مدعی خون
شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخـت ... گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلـــــب ... بر قامت دین جامهء تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است وگدایی ... این کوردلان دشمن شادی و امیدند!
کوته نظران قاصد دوران توحــــــــش ... بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایي ... مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند ... اکنون که فقیهان همه چر منگ و پلیدند
در میهن ما . منطق اسلام . چماق است ... دزدان همگی پیرو این دین مبین اند


http://iraniabadvaazad.blogspot.com

یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد



یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد 
با روضه و با روزه در این باغ پر از گـل ...  چون گاو دویدند و چریدند و خزیدنـد
با چوب و چماق ،قمه و دشنه و چاقــــو ... سر ها بشکستند و شکمها بدریدنــــد
گفتند که این منطق ؛ اسلام عزیز اسـت ... اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدنـد
بستند ز نفرت در دانشکــــــــده ها را ... استـــاد و مبارز همه در بند کشیدنــد
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنـــگ ... هر جمعه چنان گلهء بز غاله چریدنــد
با چرک و شپش لشگر جرار گدایـــان ... از سامره و کوفه و بیروت رسیدنـــد
روزیکه جوانان وطن در صف پیــــکار ... لبخند زنان ذائقه مرگ چشیدنــــــد
امروز سرافرشته درعین وقاحـــــــت ... این مرده خوران مدعی خون
شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخـت ... گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلـــــب ... بر قامت دین جامهء تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است وگدایی ... این کوردلان دشمن شادی و امیدند!
کوته نظران قاصد دوران توحــــــــش ... بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایي ... مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند ... اکنون که فقیهان همه چر منگ و پلیدند
در میهن ما . منطق اسلام . چماق است ... دزدان همگی پیرو این دین مبین اند


http://iraniabadvaazad.blogspot.com

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

جملاتی عاشقانه از دکتر علی شریعتی

نقل قول های این وبلاگ از هر شخص و یا اشخاص حقیقی یا حقوقی دلیل بر معتبر بودن وی . نظرات وی و ... او از نظر نویسندگان ریمیشیل نمیباشد .



جملات دکتر شریعتی :


وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


----------



دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.


----------


اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.



----------
 
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.


----------


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

----------


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.


----------


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-13.aspx 

 

جملاتی عاشقانه از دکتر علی شریعتی

نقل قول های این وبلاگ از هر شخص و یا اشخاص حقیقی یا حقوقی دلیل بر معتبر بودن وی . نظرات وی و ... او از نظر نویسندگان ریمیشیل نمیباشد .



جملات دکتر شریعتی :


وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


----------



دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.


----------


اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.



----------
 
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.


----------


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

----------


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.


----------


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-13.aspx 

 

دانلود کامل دیوان ایرج میرزا به صورت فایل PDF بدون سانسور




بزرگی می گفت :

وقتی مروجین مذهب به سرزمین ما آمدند ما در دستانمان زمین داشتیم و آنها در دستشان کتاب دینی داشتند . . .

اکنون پس از گذشت ۱۴۰۰ سال ما در دستمان کتاب دینی داریم و آنها در دستشان زمین های ما را !


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-52.aspx 

دانلود کامل دیوان ایرج میرزا به صورت فایل PDF بدون سانسور




بزرگی می گفت :

وقتی مروجین مذهب به سرزمین ما آمدند ما در دستانمان زمین داشتیم و آنها در دستشان کتاب دینی داشتند . . .

اکنون پس از گذشت ۱۴۰۰ سال ما در دستمان کتاب دینی داریم و آنها در دستشان زمین های ما را !


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-52.aspx 

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

شعر درد وطن به مناسبت روز دانشجو 16 آذر 1389

یک دردِ وطن دوا نشد ، دانشجو

از بند یکی رها نشد ، دانشجو

این عرضه گرِ حکومت عدل علی

یکباره چرا ؟ خدا نشد ، دانشجو



فریاد بزن،بزن،بزن ، دانشجو

از دردِ وطن،وطن،وطن ،دانشجو

تا روزِ رهایی تمامِ ایران

همراه تو اند مرد و زن ، دانشجو



امروز چراغِ خانه ای ، دانشجو

اندیشه هر جوانه ای ، دانشجو

ذلت نپذیرد این سرای باقی

تا زنده در این کرانه ای ،دانشجو



بردار نمادِ فتنه را ، دانشجو

نیرنگ و چماق و دشنه را ،دانشجو

امروز تویی به سنگر آزادی

دریاب جوانِ تشنه را ، دانشجو .

شعر درد وطن به مناسبت روز دانشجو 16 آذر 1389

یک دردِ وطن دوا نشد ، دانشجو

از بند یکی رها نشد ، دانشجو

این عرضه گرِ حکومت عدل علی

یکباره چرا ؟ خدا نشد ، دانشجو



فریاد بزن،بزن،بزن ، دانشجو

از دردِ وطن،وطن،وطن ،دانشجو

تا روزِ رهایی تمامِ ایران

همراه تو اند مرد و زن ، دانشجو



امروز چراغِ خانه ای ، دانشجو

اندیشه هر جوانه ای ، دانشجو

ذلت نپذیرد این سرای باقی

تا زنده در این کرانه ای ،دانشجو



بردار نمادِ فتنه را ، دانشجو

نیرنگ و چماق و دشنه را ،دانشجو

امروز تویی به سنگر آزادی

دریاب جوانِ تشنه را ، دانشجو .

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور

سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت

بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را

می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را

خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد

می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت

طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین

ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،

عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند

دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد

خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!

ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور

سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت

بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را

می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را

خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد

می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت

طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین

ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،

عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند

دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد

خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!

ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

شعر : سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم .

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"


گرگی که در این خانه نشسته است بگو کیست؟

"این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست"

خاکش پر خون است، جسد هست، کفن نیست

کو کشور نوع دوستی و منشور کوروش؟

اینجا همه دانند که ایران کهن نیست

گویند که میدان "تيان*" ننگ بشر بود

"کهریزک" ما بدتر از آن ظلم پکن نیست؟

"در دامن بحر خزر" و کوه دماوند

چندی است که جز داغ جوانان وطن نیست

در دشت پر از لاله زیبای شمیران

بلبل شده سلاخی و آهو به چمن نیست

ملت همه مبهوت شده، خسته و حیران

از بهت دروغی که در آن جای سخن نیست

ترویج ریا، مکر و دورویی چه بلایی است

"دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست"

من بهر که خوانم خط قرآن و علي(ع) را

در جمع غریبی "که در او فهم سخن نیست"

هر کس که زند تهمت آشوب به مردم

جز ابله کوته نظر یاوه دهن نیست

تهران شده یکپارچه فریاد ز بیداد

شیراز دگر نیز که شیراز کهن نیست

هر چند که "سرسبز" بود دامن و دشتش

چون دامن دلهای پر از عشق وطن نیست

این داغ بود کهنه عزیزان وطن دوست

آن کس که دم از جنگ زند فکر وطن نیست

"این خانه قشنگ است" به تن پوش صداقت

این خرقه تزویر که رای تو و من نیست

سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم

این سبزی ما "سبز خدایی" است "لجن" نیست

================================================

تقدیم به همه آنها که براي ابتدايي ترين حقوق خود به خيابان آمدند اما با دشنه كور جهل به شهادت رسيدند-

بهمن 88- دکتر صداقت سبزواری

شعر : سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم .

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"


گرگی که در این خانه نشسته است بگو کیست؟

"این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست"

خاکش پر خون است، جسد هست، کفن نیست

کو کشور نوع دوستی و منشور کوروش؟

اینجا همه دانند که ایران کهن نیست

گویند که میدان "تيان*" ننگ بشر بود

"کهریزک" ما بدتر از آن ظلم پکن نیست؟

"در دامن بحر خزر" و کوه دماوند

چندی است که جز داغ جوانان وطن نیست

در دشت پر از لاله زیبای شمیران

بلبل شده سلاخی و آهو به چمن نیست

ملت همه مبهوت شده، خسته و حیران

از بهت دروغی که در آن جای سخن نیست

ترویج ریا، مکر و دورویی چه بلایی است

"دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست"

من بهر که خوانم خط قرآن و علي(ع) را

در جمع غریبی "که در او فهم سخن نیست"

هر کس که زند تهمت آشوب به مردم

جز ابله کوته نظر یاوه دهن نیست

تهران شده یکپارچه فریاد ز بیداد

شیراز دگر نیز که شیراز کهن نیست

هر چند که "سرسبز" بود دامن و دشتش

چون دامن دلهای پر از عشق وطن نیست

این داغ بود کهنه عزیزان وطن دوست

آن کس که دم از جنگ زند فکر وطن نیست

"این خانه قشنگ است" به تن پوش صداقت

این خرقه تزویر که رای تو و من نیست

سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم

این سبزی ما "سبز خدایی" است "لجن" نیست

================================================

تقدیم به همه آنها که براي ابتدايي ترين حقوق خود به خيابان آمدند اما با دشنه كور جهل به شهادت رسيدند-

بهمن 88- دکتر صداقت سبزواری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

انتقام لختی پسر 12 ساله از قاتل لاکپشت

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از ....خانه های آمستردام شد و گفت:


- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت .

انتقام لختی پسر 12 ساله از قاتل لاکپشت

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از ....خانه های آمستردام شد و گفت:


- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت .